بیمارستان امام خمینی، ساعت 11 یکی از گرمترین روزهای تهران؛ آنقدر گرم که در انتهای راهی که به ساختمان اصلی میرسد، سراب میبینم و سرم گیج میرود. وارد ساختمان که میشوم، دلم میگیرد. اصلا فضای بیمارستان غمگینم میکند. بیشتر از مریضها، دلم برای پزشکها میسوزد که هر روز باید این فضای سرد را که شبیه بازداشتگاه است، تحمل کنند. نمیدانم چرا بیمارستانهای ما اینقدر دلگیرند.
طبقه پنجم، بخش پیوند کلیه، انتهای راهرو، دکتر محمدرضا خاتمی در اتاقش میزبان من است با چای و شیرینیهای کوچک طلایی رنگی که اسمش را نمیدانم. او در کنار تمام مشغلههایش از خودش میگوید و دغدغههای نوجوانیاش. توصیه میکنم موشک کاغذی این شماره را از دست ندهید.
- تولدتان مبارک.
هنوز خیلی مانده تا تولدم.
- بالاخره مردادی که هستید. مرداد امسال چندساله میشوید؟
51 ساله.
- 35 سال پیش دنیا برای شما چه شکلی بود؟
35 سال پیش؟... من 16 ساله بودم و در حال ترک اردکان.
- مقصد کجا بود؟
یزد. دو سال آخر دبیرستان را به یزد رفتم، در واقع زندگیکردن به شکل مستقل را شروع کردم.
- تنها؟
نه، همراه با خواهرزادههایم. هر هفته کارها را تقسیم میکردیم، مثلا یک نفر مسئول آشپزی بود، نظافت خانه به عهده یک نفر دیگر بود و هر هفته این مسئولیت عوض میشد.
- با هم درگیر هم میشدید؟ بالاخره جوان بودید و مستعد درگیری و جر و بحث.
زیاد نه. ولی گاهی بدجنسی میکردیم و مثلا ساعت 12 شب از کسی که مسئول پخت و پز بود، غذا میخواستیم و او مجبور بود برای ما غذا تهیه کند.
- قبل از رفتن به یزد، در اردکان خوش میگذشت؟
خیلی... پدر من در اردکان چهره شناختهشدهای بود و ما خانوادهای سیاسی بودیم، به همین دلیل خانه ما محل رفت و آمد اکثر اهالی شهر بود. چهرههای مختلف سیاسی، دانشگاهی و افراد مختلف به خانه ما میآمدند. رادیو بود. روزنامه بود. کتابخانهای بود که تقریبا مخفی بود و اکثر جزوات گروههای سیاسی هم در دسترسم بود. خب طبیعی بود که نشست و برخاست با این جماعت خوشفکر برای من که در آن روزها 14-13 ساله بودم، فرصت خاصی بود که من نهایت استفاده را از آن کردم.
- پس چرا رفتید یزد؟
خب اردکان شهر کوچکی بود و امکاناتی که من میخواستم، نداشت.
- اردکان سینما داشت؟
نه. یزد سینما داشت، ولی من اجازه نداشتم به سینما بروم، پدر من روحانی بود و اصلا سینمای آن دوره را مناسب نمیدانست.
- یعنی وسوسه هم نشدید که یک بار به سینما بروید؟
(میخندد) آن روزها برادر بزرگم، محمد آقا در اصفهان زندگی میکرد. تابستانها برای گردش و دیدار به اصفهان میرفتیم. یک روز من و برادر دیگرم علی، پنهانی رفتیم سینما و فیلم دیدیم...
- چه فیلمی را دیدید؟
«گدایان تهران».
- آقای خاتمی متوجه شدند؟
متاسفانه بله. و اصلا هم خوشش نیامد و کمی هم با ما برخورد کرد. بالاخره محمد آقا، 10 سال از علی و 16 سال از من بزرگتر بود.
- شما برادرتان را چطور صدا میکردید؟ آن هم برادری که 16 سال از شما بزرگتر است. داداش؟ محمد آقا؟
دایی.
- دایی؟!؟... انتظار هر کلمهای را داشتم جز دایی.
(میخندد) آخر من با خواهرزادههایم بزرگ شدم و از وقتی زبان باز کردم، دیدم تمام همسنوسالهایم به او میگویند دایی. من هم مثل بقیه میگفتم دایی.
- الان چطور؟ هنوز میگویید دایی؟
در مکانهای رسمی نه، ولی مثلا وقتی به منزلشان زنگ میزنم، به خانم برادرم میگویم گوشی را بدید به دایی...
- بیشتر تعریف کنید. دیگر چهکار میکردید؟
با تشویق و پیگیری یکی از دوستان که از من بزرگتر بود، شروع به فعالیتهای فرهنگی کردم. دوستی به نام آقای میرمحمدی که تا چند سال پیش هم معاون وزارت جهاد کشاورزی بود.
- مثلا چه کارهایی میکردید؟
تئاتر بازی میکردیم. کتاب میخواندیم. من یک کتابخانه سیار داشتم. یک کیف بزرگ داشتم با حدود 50-40 کتاب و یک دفتر که نام کسانی را که از من کتاب به امانت میگرفتند، در آن یادداشت میکردم. یادم هست که در آن زمان نمایشهای غلامحسین ساعدی را در دبیرستان اجرا میکردیم. در دبیرستانمان معلم انشایی داشتم به نام آقای صالحی که به نوشتن من خیلی جهت داد. از ما میخواست مقالههای جالبی پیدا کنیم و سر کلاس بخوانیم. یک بار من مقالهای درباره گاندی سر کلاس خواندم که نوشته جلال آلاحمد بود. در انشا امتحان نهایی دیپلمم هم نوشتم که «ما ایرانیان را چه میشود که انتخابات ریاست جمهوری آمریکا برای ما مهمتر از مسائل ایران است» به خاطر این انشا، کلی تشویق شدم.
- چه سالهایی؟
اوایل دهه 50. البته در کنار همه اینها، مهمترین تفریح من فوتبال بود. من فوتبالیست خوبی بودم. یادم هست هر هفته دنیای ورزش ساعت 7:30 به شهر ما میرسید و من از ساعت شش کنار کوچه منتظر رسیدنش بودم. البته پدرم در پرداخت این پولها ابا داشت، اما پول اینجور خرجها توسط برادرم از قم میرسید.
- قم یا اصفهان؟
برادرم مدتی در قم و مدتی هم در اصفهان تحصیل میکرد.
- خانواده متمولی داشتید؟
از لحاظ وجوهات پول زیادی در دست پدرم بود که به زندگی ما ربطی نداشت. خانواده مادرم وضع مالی خوبی داشت. پدرم زمینی داشت که هر روز بعد از نماز صبح به آنجا میرفت. این زمین چند کیلومتر با شهر فاصله داشت. ما هم اکثر مواقع برای میوه چینی به کمک پدرم میرفتیم و بعد میوهها را میفروختیم.
- از فوتبال میگفتید.
من دروازهبان بودم. یک بار هم در راه حفاظت از دروازه دستم شکست.
- طرفدار چه تیمی هستید؟
(میخندد)
- با برادرتان همسلیقهاید؟
بله.
- من که فکر میکنم بزرگترین نقطه ضعف خاندان خاتمی همین باشد.
که تیم محبوبمان با شما یکی نیست؟
- بگذریم، از دانشگاه بگویید. به پزشکی علاقه داشتید؟
نه. من عاشق ریاضی بودم، ولی دبیرستان اردکان رشته ریاضی نداشت و من مجبور شدم طبیعی بخوانم. بعد هم باید در بهترین رشته و بهترین دانشگاه قبول میشدم.
- پزشکی دانشگاه تهران؟
بله. ولی الان از شغلم لذت میبرم.
- دوست دارید دوباره به سیاست برگردید؟
دوست دارم اگر قرار باشد به سیاست برگردم، حتما با انتخاب مردم باشد. دلم میخواهد مردم انتخابم کنند.
- درباره انتخاب خودتان بگویید. خانم زهرا اشراقی را خودتان برای همسری انتخاب کردید؟
خواستگاری کاملا سنتی بود. خواهرم و خانم برادرم پیشنهاد دادند و من بعد از جلسات طولانی که با هم صحبت کردیم، از صمیم وجود پذیرفتم.
- یعنی عاشق شدید؟
بله عاشق شدم.
- اینکه همسرتان نوه امام بود، در انتخابتان نقشی نداشت؟
من در آن دوران مجروح بودم...
- در فوتبال؟
نه در جبهه. من در عملیات بستان، فتحالمبین و بیتالمقدس شرکت داشتم و 20 اردیبهشت سال 61 مجروح شدم، پیش از آزادی خرمشهر در سوم خرداد سال 61. در بیمارستان بودم که خبر آزادی خرمشهر را شنیدم. در دوران نقاهتم خانوادهام اشخاصی را برای ازدواج به من پیشنهاد دادند که یکی از آنها نوه امام بود و طبیعی بود که این نسبت هم روی تصمیمگیری من تاثیر داشت، ولی در همان تصمیمگیری اولیه.
- هنوز هم عاشقید؟
هنوز هم عاشقیم. این را در طول زندگیمان ثابت کردهایم.
- و آخرین سؤال؛ شما که اهل فوتبالید، از قهرمانی اسپانیا خوشحال شدید؟
من طرفدار برزیل بودم، ولی بعد از حذف برزیل، اسپانیا تیم محبوبم بود که قهرمان هم شد.
ارسال نظر جدید